تبليغاتX
آرام جان - سفرنامه زهره!!!!!!!!!!

 

سلام!

در بدو ورود به چابکسر آسمونش زد زیر گریه که:«نامردا!هوایی تهران بس نبود اومدید هوای چابکسرم به گند بکشید؟»آقا ماهرچی گفتیم:«بابا این چه حرفیه ما بچه های خوبی هستیم اصلا ماشینمون دود نمی ده!تازشم آشغالامونو مثل بقیه میریزیم توی سطل زباله ازهمون مکانیزه ها!!!»ولی مگه قبول می کرد؟آسمونو میگم...!هی میبارید آخرشم عصبانی شدم:«به درک!این قدر ببار تا جونت درآد!»ولی جون خودمون دراومد!نیم ساعت شد یه ساعت شد دوساعت شد......مگهبند میومد؟!ای خدا!بعد همری هم که اومدسم شمال باید همش توی خونه باشیم؟L ........مثل اینکه خدا وساطت کردوبارون بند اومد.رفتیم لب دریا کلی هم خوشحال بودیم که آسمونو بردیم!که نمی دونم باز این ندیدبدید،آسمون،کی رو دید که دوباره زد زیر گریه! ما یه نیم ساعتی لب دریا تاب آوردیم ولی دیدیم اگه بیشتر بمونیم ممکنه سیل ببرتمون!!!به قول ستاره «این زمینی ها» :دستمال کفاف اشکامو نمی ده! من سطل سطل گریه میکنم!!!!»(این حکایت شدت بارون بود!!!!)

18/4/86: این ندیدبدید هنوز داره میباره! آخه یکی نیست بهش بگه اگه واسه هرغریبه ای بخواد این قدربباره که دیگه نه چیزی ازخودش میمونه ونه ازشمال!!!!ما کماکان درخونه زندانی هستیم وآسمون داره رواعصابمون اسکی میره!بعد عمری هم که اومدیم شمال این جوری باید نقره داغ شیم!منو باش چه دلمو صابون زده بودم می رم دریا،میرم استخر،میرم....!ای خدا!تازه میخواستم دوچرخه هم کرایه کنم!

بالاخره بارون بند اومد وای کاش که بند نمیومد! هی.....موبایل نازنینم رفت شنا!!!!!غرق شد!

«بدین وسیله مرگ گوشیه ناکام نوکیا2600 را به استحضار گوشی های دیگرمی رساند»

جالبیست اینجاست زنگ میزنم به گوشیم صدای آب میده!ای دریای نامرد بعدازیه سال هم که با بدبختی اومدم پیشت چه بلایی سرم آوردی!!!!

19/4/86

دیگه کم کم دارم عادت میکنم گوشیم نیست!ساعت 8:30 از خواب پاشدیم و بعد از کلی این پا اون پا کردن ساعت 9 رفتیم صبحونه خوردیم!بعدشم طبق معمول من ومامان پایه هم رفتیم دریا. حیف که دیگه به نظرمن دریا نامردی بیش نیست وگرنه عین دیروزمیرفتم آببازی!

20/4/86

امروز روز آخریه که این جاییم.فردا باید ویلا رو تحویل بدیم!امروز به امروز دیگه آسمون کلی مرام گذاشته واز کله صبح خورشیدو داره بهمون نشون میده! عجیب اصلا حوصله بیرون رفتن ندارم. مامان و محمد رفتن به بازارچابکسر سر بزنن ببینن چی داره ولی هرکاری کردن منم باهاشون برم قبول نکردم استخربهونه ام شد که نرم! بعد هم که اومدن خواستن برن دریا شنا کنن که بازم من ازبیرون رفتن ازخونه امتناع کردم عجیب افسرده شدم!ولی بعدازظهر با مامانم رفتیم کناردریا وبالاخره من ترس رو کنار گذاشتم ورفتم تو آب یادش به خیریه دفعه محمد رفت تو آب همینجور که داشت شنا میکرد نگاش افتاد به من که دارم با حسرت نگاش میکنم اومد تو ساحل به زورمنو برد توآب!امروز سوغات فرنگ و دیدم خوب شد نرفتم سینما ببینمش اصلا نمی ارزید!

21/4/86

امروزسوم موبایلمه!!! برای شادیه روح صاحابش یه فاتحه بخونید!خدافظ دریا،خدافظ استخر،خدافظ شمال تا کی بشه تا دوباره جورشه بریم شمال!خیلی خسته ام! دلم واسه گوشیم تنگ شده! اگه الان بود باهاش سرگرم میشدم!

پ.ن: توی این سفرچند تا اتفاق خنده دارافتاد که چون پستم طولانی میشه میزارم بعدا بگم!

پ.ن: نمکپاش عزیز!ازت ممنونم، خودت می دونی چرا!

پ.ن:شاید مثل قدیم فقط هفته ای یه باربیام نت فقط 5شنبه ها اگه روزش تغیر کرد بهتون میگم!

پ.ن: ممنون که به دل نوشته های من سرمیزنید ومی خونیدشون!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 19:36 توسط عسل |