تبليغاتX
آرام جان - حراست دانشگاه!

 

سلام!

موضوع جالبیه نه؟ فکر کن به من چادری هم گیر دادن!!!!!!!!!!تو سلف معمولا چادرمو بر می دارم تا راحت تر از لشکر مغول (صف ناهار) بگذرم!اون روز هم یه مانتوی نوی بافتنی که مامانم برام بافته بود تنم بود وهی می رفت بالای زانوم آخرین لحظه که داشتیم از سلف میومدیم بیرون خانوم حراستیه پرید جلوم: این چه مانتوییه؟گفتم: من چادریم فقط تو سلف چادرمو برمی دارم!چنان رنگش پرید که گفتم سکته کرد:دیگه بدتر دیگه بدتر! تو سلف هم نباید این کارو کنی!قیافه ی من در اون لحظه این شکلی بود:(تو سلف باید از کی رو بگیرم؟)

هفته ی پیش بالاخره جلو من حراست برادران هم دست به کار شد وبه ۲ تا پسر گیر داد(به خدا عقده شده بود به دلم که چرا به پسرا گیر نمیدن با اون موهای اجق وجق و لباسای بدتر از موها!) یکی رو به خاطر موهاش ودیگری رو به خاطر لباسش. ودر هر دومورد من چشم تو چشم پسره قیافم این جوری بود:

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

من نمی دونم چی آپ کنم :

۱)اگه داستان بنویسم که هیچ کس به نظرم حتی نمی خونشم چه برسه به اینکه بیاد اشکالاتشو بهم بگه!

۲)اس مس بنویسم که میان میگن داری تقلید می کنی و وقتتو تلف می کنی و.....

۳)اگه از غم وغصه هام بنویسم ماین میگین اگه چشاتو باز کنی شادی هم تو زندگیت هست پس از شادی هات بنویس!

۴) اگه از شادی هام بنویسم میگین تو چقدر بی خیالی یعنی یه ذره هم مشکل نداری

.........

پس من چه کار کنم میشه راهنمایی کنید؟

***********

پ.ن۱: محض اطلاع این ترم تو هیچ کدام از کلاسام هیچ پسری نیست که بلکه از ضایع بازی های اون بتونم چیزی بنویسم!

پ.ن۲: خداییش حرف کم آوردم دعا کنید یه اتفاق جالب بیفته بهتون بگم!

                                                                                           تا بعد

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:11 توسط عسل |