|
|
![]() |
سلام!
ماشین گشت ارشاد!!!!!! اینا که نمی تونن این چیزا رو به سربازاشون یاد بدن چه طوری انتظار دارن مردم مراعات کنن؟؟؟؟؟؟؟ پ.ن: امیدوارم فیلتر نشم! پ.ن: حوراجونم دلم برات به سختی تنگ شده! کجایی تو دختر؟
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 21:14 توسط عسل |
سلام!

فکر کنم این معنای واقعی عید مبعث رو برسونه!
التماس دعا!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:46 توسط عسل |
سلام! نه به اون سالی که اصلا حوصله هیچ جشن و سروری رو ندارم نه به امسال که تولد قمریم با تولد وبلاگ عزیزم یکی شده! تو این پست می خوام ازهمه اونایی که تو این 4 سال(چه زود شد 4 سال شد!) به وبلاگم سر زدن تشکر کنم و اعترافاتی هم بکنم! خواهرم منو با وبلاگ نویسی آشنا کرد. ازاون اول هم حس خوبی نسبت به وبلاگ نویسی نداشتم! گاهی چیزای بچگانه ای که به نظرم میرسید رو آپ می کردم وتعدادی از دوستان خواهرم برای اینکه دلم نشکنه میومدن نظر میدادن! کم کم سبک نوشته هام تغییر کرد، یکم پیشرفت کردم! درمورد بعضی مناسبت ها یکم نظرمیدادم که دیگه چون دوستای خواهرم سرشون خیلی شلوغ شده بود به اینجا سر نمی زدن! ولی من دوستای خودمو پیدا کرده بودم! البته خیلی ها هم گذرا میومدن و میرفتن!ولی کم کم تو نوشتن جا افتادم فهمیدم چی بنویسم که مخاطبام دوست داشته باشم!کم کم وبلاگم شد سنگ صبورم هرچی پیش میومد براش میگفتم گاه می خندیدم و گاه گریه میکردم و وبلاگم همه رو می شنید و هیچی نمی گفت میذاشت تا خوب خالی شم! وبلاگ جونم تولد مبارک
خوب در این مدت خیلیا بهم سرزدن و دوستان عزیزی کمکم کردن از همشون ممنونم! از جمله اونایی که واقعا کمکم کردن و نذاشتن کم بیارم «حورا»ی نازنین هستش که با مهربونی هاش سعی کرد خودمو نبازم وسعی کرد و شد بمب روحیه من تا تو وبلاگم غمگین ننویسم! نمکپاش عزیز که این وبلاگ رو واسم درست کرد خیلی از مطالب وبلاگنویسی رو که بلد نبودم رو بدون هیچ منتی بهم یاد داد وهنوزم وقتی تو کاری می مونم با صبوری بهم می گه چه کار کنم. تو این مدتی که وبلاگنویسی کردم تازه دارم مسائی ابتدایی وبلاگنویسی رو یاد می گیرم!!!تولد دومی هم که به همه گفتم تولد خودمه! البته تولد قمریم!19 رجب 20 سال پیش من به دنیا اومدم. مادرم گاهی می گه کادویی از طرف حضرت علی بودم وگاهی می گه عذاب الهی بودم!!!! خوب مسلمه که هر کدوم از این جمله ها رو در چه حالتی گفته!!! پ.ن:.............................. پ.ن: شاید دیگه هر هفته آپ نکنم!

ببخشید مث یه دزد اومدم تو وبت...ولی فقط اومدم که از طرف خودم و حورا و فاطمه تولدت و تولد وبت رو بهت تبریک بگم.انشالا اون هزار ساله بشه و تو هزار و شونزده ساله![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 8:39 توسط عسل |
سلام! چون احتمالا من روز پدر نتونم بیام نت در نتیجه امروز پست روز پدر رو میزارم! «سلام بابا!(یادم نیست بابا صدات میکردم یا بابایی!) کاش الان پیشم بودی! هی......آخرین باری که بهت کادوی روز پدر دادم........فکر کنم8 سالم بود! و تو با اینکه می دونستی بازم جورابه با شوق کادو رو ازم گرفتی و وقتی جورابو دیدی منو بوسیدی! بابا! چرا این واژه این قدر واسه من غریبه؟ چرا من هیچ وقت نتونستم پز بابامو به کسی بدم؟ چرا نزاشتی طعم پدر داشتنو بچشم؟ نمی دونم شاید قسمت من تنهایی بود! شاید من قدرتو ندونستم،اما کدوم بچه8 ساله ای عقلش به این چیزا قد می ده؟ من اون موقع برام فرق نمی کرد کی بهم محبت میکنه بین مامان و بابا فرقی نبود واسم! اما.....حالا! کاش بودی! اگه می بودی دیگه هیچ کس جرئت بی ادبی کرد رو نداشت! اگه می بودی من این قدر تشنه محبت نبودم! الان که 19 سالم شده می فهمم چه گوهری رو از دست دادم! الان می فهمم که وجود پدر واسه یه دختر واجبه! من دلم واست تنگ شده! امسال هم روز پدر تو نیستی و من نمی دونم کادوی روز پدرمو به کی باید بدم؟! از طرف دختر کوچولوت!» پ.ن1: واسه همه پدرای از دست رفته بخصوص پدر خودم یه فاتحه بفرستید جای دوری نمیره! پ.ن2: گاهی حتی «آرام جان» ها هم دلشون تنگ می شه و «ناآرام»میشن! پ.ن3: تو این ماه وبلاگ من 4 ساله میشه، تولدش مبارک!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:3 توسط عسل |