|
|
![]() |
سلام!
وقتی حوصلتون سر میره چه کار میکنید؟ واگه سرعت اینترنتتون در حد زیر صفر باشه؟ وحتی جوجتون هم بی حوصله باشه؟!!!!! و مثل همیشه تلویزیون برنامه آشغال داشته باشه؟ اصلا تا حالا این وضع رقت بار رو پیدا کردین؟ امیدوارم شما دیگه حوصلتون سر نرفته باشه! تو این چند هفته اتفاق بانمکی رخ نداده که براتون تعریف کنم جز دوستم که تو آزمایشگاه جلوی چشم استاد از رو صندلی افتاد وحتی استاد بداخلاقمون هم بهش خندید!
امروز هم واستون از اس مس هایی کهدوستام برام فرستادن براتون می نویسم باشد که خوشتون بیاد:
۱-خوابوازچشام بگیر مثل همیشه تورا می خوام بی تونمی شه
۲-ما عاشق فهم و ادب و معرفت ما عاک قدوم هرچی زیبا صفت
من از زشت کردار دگر خسته شدم من محتاج دوپیمانه می معرفتم
۳-تا توانی در جوانی رفع غم از چهره ی غمناک کن
در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن!
() ()
(ع)
(())
،موش
0(. .)0
(--)
،میمون
>).".(<
(00)
،خوک
><((((؛<
،ماهی
دلشون برات تنگشده و می خوان برگردی باغ وحش!!!!!!!!!!
۵-اگر از کنار یه پرنده رد شدی نپرید فکر نکن دوستت داره ......... تورو آدم حساب نکرده!!!!(اینو واقعا حس کردم!تو امامزاده صالح)
۶-تست کنکور:
سرعت نور چقدر هست؟
1-بد نیست!
2-خوبه!
3-شما خوبی؟؟!
4-چه خبر؟!!!!!
۷-این برای 22 بهمن بود(که21 بهمن واسم فرستادن!)
عراق،فلسطین،عربستان وعمان امروز را 22 بهمن اعلام کردن!!!!!!
۸-پیشاپیش عید فطروحلول ماه مبارک نوروزبر همه ی فجر آفرینان عرصه ایثاروفناوری هسته ای وپیروان آن حضرت مبارک باد!!!!!!!
۹-از نیتون می پرسن چرا افتادن سیب از درخت برات عجیب بود؟
می گه چون من زیر درخت گلابی نشسته بودم!!!!!(میدونم تکراریه)
تا بعد!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 13:37 توسط عسل |
سلام!
میبینم که خوب از نبودن من استفاده کردین وهر چی دلتون خواسته گفتید
نکنه احسان رو دستتون باد کرده می خواید یه جوری ردش کنید؟
آقا سجاد شما هم بفرمایید یه چیزی بگید از بقیه عقب نمونید!
در ضمن چرا می زنید؟ وقتی آدم تو خونه یه برادر داشته باشه که تقریبا مثل اسرائیل می مونه وکامپیوترو اشغال کرده من چه جوری بیام نت چه برسه به اینکه آپ هم کنم؟
ولی برای امروز یه چیز توپ آوردم:
هر گاه شاد هستید نگویید خدا در دل من است بگویید من در دل خدا هستم چون اگه خدا در دلتون باشه در بیشتر مواقع اونو اصلا نمی بینید ولی اگه شما تو دل خدا باشید خدا همیشه شما رو میبینه ومهمتر اینکه همیشه در دل خدا هستید!
خوب دیگه تا این اسرائیل نیمده بیرونم کنه من برم! راستی این قدر ماجرا های خنده دار واسه منو جوجه ام پیش میاد که نگو! اگه خدا اشغال گرا رو به راه راست هدایت کنه میام میگم
تا بعد!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 16:10 توسط عسل |
سلام!
نه که خیلی از داستانم استقبال شد، تصمیم گرفتم واسه اشتیاق بیشتر خواننده هام بین داستانام فاصله بندازم، به نظرم ماهی یه دونه خوبه!
%%%%%%
انگار نه انگار بزرگ شدم و بالاخره باید پا تو دنیای کثیف بزرگ ها بزارم، یه جوجه شده مونس تنهاییهام! از وقتی پیداش کردم یه لحظه هم ازش غافل نشدم، انگار بچه امه (الان هم روی پام خوابه!) وقتی غذا می خوره دوست دارم نگاش کنم! شاید باورتون نشه بگم اونم به شدت به من عادت کرده واگه منو نبینه چنان جیک جیکی راه میندازه که اون سرش ناپیداست! مامانم میگه: چه جوجه ی کلی اییٍ! باز خوشبحال اونایی که تو این تعطیلات رفتن این ور اون ور! ما که یه دفعه رفتیم پارک طالقانی (که این جوجه نصیبم شد) ویه دفعه هم من ومامانم باهم رفتیم پارک لاله، کل گردش ما توی عید همین بود!
رفتیم پارک طالقانی دیدیم چند تا پسر یه جوجه نازو کوچولو رو با لگد ! دارن واداربه راه رفتن می کنن، این گذشت دیگه من و زن برادرم وداداشم وهادی مشغول بازی شدیم دیگه هم محل ندادیم که مامانم متوجه می شه این پسرای بیرحم جوجه رو تو یه محوطه ی باز گذاشتن واز دور منتظر کلاغان که بیان این جوجه رو بخورن! که مامانم به داد جوجه رسید و گفت خوب اگه جوجه رو نمی خواید بدید به من، من که از کلاغ بهترم!هیچی دیگه جوجه رو گرفتیم والان این خوشگله دوهفته است که سر منو گرم کرده!(اگه این جوجه نبود من تا الان دیوونه می شدم!)
%%%%%%%%%%%
اینم از smsکه بعضی ها درخواست کرده بودن:
1- لحظات شادی خدا را ستایش کن لحظات سختی خدا را جستجو کن لحظات آرامش خدا را مناجات کن لحظات دردآور به خدا اعتماد کن و در تمام لحظات خدا را شکر کن.
2- رویتان به سرخی انار شبتان به شیرینیه هندوانه خندتان مانند پسته & عمرتان به بلندی یلدا ،شب یلدا مبارک باد.
3-
|||||||||||
>(>(@@
O0o---------O0o
.
.
.
دلم برات تنگ شده بود . کلید نداشتم از دیواراومدم بالاببینمت.
4- دستانم را بر کمرت حلقه می زنم ،لب هایم را برروی لب هایت می گذارم واز عصاره وجودت می مکم وبا تمام وجودم فریاد می زنم............دوستت دارم نوشابه!!!!!!!!
5-زندگی عشق است،عشق افسانه نیست آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست
عشق آن نیست که کنارش باشی عشق آن است که به یادش باشی
6-اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام خارم ولی به پای گل آرمیده ام
7-زندگی خالی نیست،مهربان هست،سیب هست،تا شقایق هست زندگی باید کرد!!!!!!
8-معلم اضیظم عذ اینکه به من خاندن ونوشطن عاموخطی حذار بار عضط(ازت) ممنونم!!!!!!!
9-چشمات وقتی زیباست که مال اشک باشه. اشک وقتی زیباست که مال عشق باشه. عشق وقتی زیباستکه مال تو باشه. تو وقتی زیبایی که دستت تو دماغت باشه!!!!!!!!!!
10-هی sms برو پیش اون که من دوستش دارم.اگه خوب بود، آروم بوسش کن. اگه کار داشت، مزاحمش نشو. اگه تو رو خوند، بهش بگو:.............. دوستت دارم!!!!!!!!!!!
11- اگه یه دیوونه نگات کرد مهم نیست مواظب باش با یه نگاه دیوونه ات نکنه!!!!
12- تو
قندی
نباتی
شکلاتی
عسلی
یا که شیرینی
سراغ نداری من با چاییم بخورم؟!!!!!
13- زندگی صحنه یکتایی هنرمندی هاست هر کس نغمه خود خواند واز صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که ازآن بسپارند به یاد.
14- این یه نافه:
@
.
.
.
بی تربیت پائین تر از ناف دنبال چی می گردی؟! *********
تا بعد!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 15:18 توسط عسل |
«سیگار»
همین که سرشو آورد بالا سوزش غریبی تو صورتش حس کرد وهمراه با سوزش صدای جیغ مادر را شنید:
-: ذلیل مرده ،3ساعته مدرستون تعطیل شده !تو اینجا داری چه غلطی می کنی؟
سرشو برگرداند تا بلکه دوستایش او را از زیر دست های مادرش نجات دهند که دید اسماعیل و حسین از فاصله زیاد نظاره گر ماجرا هستند!
-: حالا دیگه واسه من سیگار می گیری دستت؟ تو هنوز نمی تونی تنبونتو بکشی بالا اون وخت واسه من ادای بزرگارو در میاری پدر سگ؟!
وسیلی محکم دیگری روی گونه اش نشست. آنقدر این اتفاقات سریع افتاد که حتی نتوانست برای سیلی دوم حالت دفاعی به خود بگیرد!در همین حین نگاهش به زمین افتاد:
-: آخی! حیف شد! تازه سیگار رو روشن کرده بودم ها! کاش یکم دیرتر میومدی اینم می کشیدم حروم نمی شد!!!!!!!!.....اه نمی شد دیرتر بیای؟
همه دورشون جمع شده بودند. بیشترشان هم از بچه محل ها بودند که روزی یه پاکت می کشیدند ولی حالا مثل گوسفند سرشان را تکان می دادند وحرف های مادرش را تائید می کردند!
-: مگه من فردا نیام مدرسه خدمت همتونو می رسم حالا دیگه پشت منو خالی می کنین؟
توی همین فکر ها بود که صدای آشنایی شنید:
-: باز چی شده مامان شلوغش کردی؟ چرا دعواهاتونو تو خونه نمی کنید؟
سرش را که بلند کرد رنگش پرید، ابراهیم،برادربزرگترش،بود که با عصبانیت به او وجمعیت نگاه می کرد
-: برای چی جمع شدید؟ تا حالا دعوا ندیدین؟ د...برید دیگه!
یکدفعه برگشت سمت او
-: برو خونه تا بیشتر از این آبروریزی نکردی!
قفل کرده بود، می دانست توی خانه کتک سختی منتظرش است چون ابراهیم دفعه پیش هشدار داده بود که اگر توی محل بخواهد آبروریزی کند حسابی از خجالتش در می آید!
با لگد محکمی که ابراهیم به پشت رانش زد به سمت خانه راه افتادولی مادرش ول کن نبود شروع به ناسزا گفتن به کسی که او را معتاد کرده بودوچه ناسزا هایی!
همین که رسید خانه رفت توی اتاقش وفکر کرد:
-: وای الان ابراهیم میاد خونه ! چه بلایی سرم بیاره خوبه؟
صدای در خانه آمد. ابراهیم با عصبانیت وارد اتاقش شد:
-:مگه بهت نگفته بودم دیگه از این غلطا نکن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوب داری آبرومونو تو محل می بری ها!
مثل بید می لرزید هر لحظه منتظر بود ابراهیم از کوره در برود. ولی برادرش بعد از دادو فریاد نشست روی صندلی:
-:آخه لعنتی! مگه چی کم داری؟ چه فکری می کنی که اون کوفتی رو می زاری گوشه لبت؟ مگه پولت زیادی کرده...........
حدود یک ساعت برایش حرف زد.داداش ابراهیم راست می گفت. به فکر فرو رفت، یاد روزی افتاد که سر کل گذاشتن با حسین که در برابر دود چقدر طاقت میارن شروع کرد به سیگار کشیدن واز فردای همان روز به این کار عادت کرد ولی حالا با دیدن چهره درمانده ی برادرش از خودش بدش آمد.
-: میدونی می تونم الان بگیرم تا می خوری بزنمت ولی که چی؟ تو الان 15 سالته من نمی تونم زورت کنم! باید خودت بخوای.
ابراهیم آهی کشید و از اتاق رفت بیرون. ولی او همین جور به جای برادرش نگاه می کرد. بعد یک ساعت خم شد زیر تخت وپاکت سیگاری که برای روز مبادا گذاشته بود برداشت،چند دقیقه بهش نگاه کرد،خواست یک نخ بر دارد وشروع به کشیدن کند که انگار که چیزی یادش بیفتد سیگار را در مشتش مچاله کرد! از اتاق رفت بیرون پاکت سیگار هنوز در دستش بود رفت سمت ابراهیم ،وبا خجالت پاکت را در دست برادرش گذاشت.
****************** پ.ن: نظرتونو بگید تو سال جدید بعضی وقت ها داستانامو آپ کنم یا نه! تا بعد!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 17:32 توسط عسل |