|
|
![]() |
سلام!
امروز آخرین شنبه ی سال 1385 ! امسال برای من سال خوبی بود،حداقل به عبارت: سالتو هر جور شروع کنی همون جور تمام میشه و مهمتر دعای دم سال تحویل سرسفره کنار خانواده رسیدم وایمان پیدا کردم!
1. عید امسال برای خیلی ها دردناکه! برای اونایی که سال اولیه که عیدٌ بدون پدر یا مادر شروع می کنن! من که هنوز باورم نمیشه خواننده ی خوب کشور وهمچنین یکی از کارگردانان عرصه ی سینما از بینمنون رفته باشه،چه برسه به خانواده وآشنایانشون! من خبر فوت آقای عبداللهیٌ از یکی از طرفداراش شنیدم و خبر فوت آقای ملاقلی پورٌ از تلویزیون .............................اما دهنم باز موند !
«برای شادی روح رفتگانمون صلوات»
2. تا الان که از تلویزیون راضی ام! چون دو تا از فیلمایی رو که دوست داشتم ببینم رو از تلویزیون پخش کردن: پسرجهنمی و صدای سفید! خدا کنه تا آخر عید همین جور باشه!
3. رفته بودم «میم مثل مادر» باور کنید جای گلشیفته مادرمو می دیدم که با چه رنجی منو بزرگ کرد ومن چقدر نسبت بهش بی تفاوتم! به خاطر همین از اول فیلم تا آخر گریه کردم! حالا نکته ی خنده دار ماجرا اینکه یه دختروپسر کنار مت نشسته بودن وقتی من هق هق می کردم پسره فکر می کرد دوستشٍ هی محکم تر تو آغوشش می گرفت که: عزیزم گریه نکن برا چشمات خوب نیست!
4. امسال به لطف خدا تقریباً به تمام خواسته هام رسیدم امیدوارم توسال جدید هم همین طور باشه هم برای من وهم برای شما!یکی از خواسته هام قبولی در دانشگاه بود که روی گل مادرمو سفید کنم !شاید باور نکنی که من سال گذشته برای خواستن آرزوهام خدا رو به مادرم قسم دادم! شما هم این کارو بکنید ببینید چه سال خوبی درپی خواهید داشت!
5. خدایا !
گناهانم به مرتفع ترین کوهها هستند...
و اعمال نیکم آنقدر کوچک و ناچیز...
مثل سنگ ریزه ای در بیابان...
مرا ببخش ....
ای مهربان ترین مهربانان. پ.ن:هنوز عید شروع نشده۳۰ نفر فوت کردن! خواهشا تو تعطیلات مراقب خودتون وخانوادهاتون باشید!
ودر آخر از همه ی دوستانی که تو این یه سال به وبلاگم اومدن ومنو راهنمایی کردم تشکر می کنم!
احسان خان ،علی آقا،جعفرخان،نصیبه خانم، مرضیه خانم،آقاشهرام،شقایق خانم،m&s،آقاپیام،آسمان،آقای سینوحه،آقا کورش، زری خانم، سپیده جونم، آلاله خانم،مهساخانم،کیاخان،کاکتوس خانم،صمیم جان،سیمرغ عزیز،آقاحمید،ننه عشقول،گروه پنجعلی(مخصوصا آقا کوروش)،آقای همچتری،آقارضا(یکی که خیلی میومد ولی الان نمیاد!)،آقا مهدی قاسمی،آقا حسام،تورج خان شاعر(که واقعا از شعراش لذت می برم!)،پیشی ملوس،گوگول جون،خوابزده،اسکل(به من چه خودش برای خودش انتخاب کرده!)،آبجی جونم فاطمه ی گلم،رسپینا،آقا عرفان و...........
التماس دعا
تا بعد!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 9:1 توسط عسل |
سلام! بله 18/اسفند تولدمه ولی تولد پارسالم (نمیگم تولد چند سالگیم تا نتونید سنمو بفهمی!) خوب بود مامانم واسم یه دستبند خرید!دوستامم خیلی تحویلم گرفتن دو تا عروسک بهم دادن دوتا دستبند بدل خوشگل!
الان چند ساله تولد من واسم بدترین روزه امیدوارم امسال روز خوبی واسم باشه!کاش می شد واسه خودم یه کادو بخرم وخودمو غافل گیر کنم (کاری که هیچ کس واسم نمی کنه)ولی اولا نمی دونم چی بخرم دوما این که فایده نداره!
&&&&&&&&&&&&&
حالا بقیه خاطره ام:
خلاصه جیغ خفه ای کشیدم و تند چادرٌ از سرم درآوردم دختری که عین من رو زمین نشسته بود(ازونایی که فکر می کنن آسمون سوراخ شده اونا افتادن پایین واصلا چادریا رو آدم حساب نمی کنن!) چپ چپ نگام کرد: که چی مثلا؟ منم لجم گرفت با خونسردی چادرمو جلو پاش تکون دادم گفتم هیچی سوسکه! سه شنبه دوستم کلاس داشت حالا فکر کن یه کلاس تقریباً 30-40 نفره که دخترا توش در اقلیتن(3-4 نفر) وعقل کل های دانشگاه یه کلاس 4*3 رو واسه این درس گذاشتن حالا هی خودتو بزن: لیدا دیر شد جا گیرت نمیادا می خوای کجا بشینی؟
ممنون که به وبلاگ من سر می زنید و
با لطفتون منو مشتاق تر می کنید برای نوشتن!

تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک!
...........................(همونی که خیلی ها فکر کردن 1ماه پیشه !!!!!!!)چند ساله تولد درست وحسابی نداشتم امیدوارم امسال تولدم یه حرفی واسه گفتن داشته باشه!تولد 16 سالگیم با عنایت یکی از دوستام واسم موندگارشد،اگه اشتباه نکنم اون روز من دقیقا شش ساعت بی وقفه گریه کردم طوری که حتی تو خواب هم هق هق می کردم!مامانم که طاقت گریه منو نداشت کلی برام خاطره و جوک و لطیفه چه بامزه چه بی مزه واسم تعریف کرد تا شاید بتونه لبخندی به لب من بیاره ولی افسوس که اون روز من خٌرد شدنو با تمام وجودم حس کرده بودم وحتی تبسمی هم رو لبم نمیومد تا مادرم رو شاد کنم!تولد 17 سالگیم هم با اینکه من برای اولین بار دوستامو به شیرینی دعوت کرده بودم هیچکس حتی یه تبریک خشک وخالی بهم نگفت تازه همه بعد عید گفتن :اٍ..... تولدت کی بود؟ وا....... اون شیرینی تولدت بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!
و یک دفعه سوسکه از چادرم پر زد جلو پای دختره!
جیغ کشید واز جا پرید(با کار ایشون همه ی نگاه ها برگشت سمت واگن بانوان ومشتاق شدن بدونن خانوما دارن چه کار می کنن!) مجبور شدم تا سوسکه تلفات بیشتری نگرفته یه مقدار بکشمش
،ولی تا آخر اون روز من رعشه تو تنم بود!
ولی موقعی رفتیم که تا خرخره پسر نشسته بود لیدا رفت واسه خودش صندلی آورد که یکی از پسرا گفت خانوم عقب یه دونه جا هستا!
( یه کلاس کوچولو رو در نظر بگیر که صندلی ها بهم چسبیدن!
) حرصم گرفت گفتم تا اون عقب چه جوری بیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!
یه پسری از کنارم رد شد: کاری نداره شیرجه بزن!!!!!!!!!!!!!
آخه من چی جوابشو بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا بعد!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 7:19 توسط عسل |
سلام!
ببخشید که تو پست قبل فقط از یه نفر نام بردم!آخه ایشون واقعا دل تنگ شده بودن واسم منم دلجویی کردم ولی می دونم اشتباه کردم چون بین دوستای گلم فرق گذاشتم به همین خاطر از همین جا به زری ، سپیده ، آلاله (کم لطف) ، علی ، حامد ، سیمرغ و....... خیلی های دیگه ای که من واقعا می ترسم اگه بخوام اسم همه رو بنویسم از قلم بیفتن کمال تشکرو دارم!
حالا می رسیم به خاطره ی این هفته که یه مقداری واسه من وحشتناک بود وبرای بیشتر پسرا خنده آور!(البته امیدوارم کسایی که اینو می خونن به حال نزار من نخندند!)
یکشنبه ای با خودم فکر کردم اگه با لباسای نشسته برم سر کلاس زشته به خاطر همین همه ی لباسامو شستم و تو اتاق پهن کردم تا خشک شن! فرداش هم بدون هیچ تاءملی لباسامو پوشیدمو راه افتادم! تو مترو تو ایستگاه شهر ری گفتم دیگه نشستن بسه بزار از رو زمین بلند شم (آخه دیگه عادت شده تا صندلی نباشه خودمونو ول می کنیم رو زمین!) وقت بلند شدن حس کردم دستم زیر چادر به یه مانعی برخورد کرد!اول چند بار بادست خواستم اون مانعو از سرم بندازم که دیدم نه بابا این مانعه متحرکه! (الانم که دارم تعریف می کنم بدنم می لرزه!) هیچی یکم چادرو رو سرم جابجا کردم تا ببینم این جسم چیه که دیدم ای دل غافل یه سوسک داره شاخکاشو واسم تکون می ده! خلاصه جیغی کشیدیم .................
پ.ن: یک ساله که کنکور دادیم این موسسه های کنکور ولمون نمی کنن هی «نوین کنکور» میل می ده بیا ثبت نام کن!
پ.ن: خاطرم یکمش مونده حال ندارم بنویسم ان شاالله پست بعدی!
تا بعد!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 0:3 توسط عسل |