|
|
![]() |
سلام! واقعا از این همه لطف ممنون و بسیار شرمنده شدم از مهربونی های بی حد شما!عزض کنم خدمت تمامی دوستان گلم علت نبودن من فقط برمی گرده به لطف بی دریغ مخابرات با این اینترنت وکارتاش!مثلا کارت هوشمند گذاشته تا مردم راحت باشن ولی ما رو که بدبخت کرد! هیچی دیگه یه دفعه پول تلفن اومد ...تومن که فقط 30000تومنش پول شبکه هوشمند بود آقا احسان گل! 3شنبه ای به دلیل تشکیل نشدن کلاس رفتم دفتر گروه عمومی واز مسئولش پرسیدم کمک نمی خواد؟ که او هم با چنان شعفی استقبال کرد که فکر کنم منو خدا براش فرستاده بود! 1-یه پسری پرسید شماره کلا...... من پریدم وسط حرفش: رو برده! رفت بعد یه ربع برگشت با حالتی طلبکارانه گفت نیست بیا ببین! 2- یک ساعت بعد یه پسردیگه پرسید شماره کلاسا...؟ من پریدم وسط حرفش: رو برده! رفت بعد یه ربع برگشت گفت نیست گفتم هست برو دوباره نگاه کن!این بشر 4 بار دیگه اومدو گفت نیست!!!!هه.....انتظار داشت بلند شم نشونش بدم، منم نیم خیز شدم گفتم اگه من بیام نشونت بدم پول می گیرم!!!! این خاطره هم تقدیم به آقا احسان!
از همتون ممنون که به وبلاگ من میاد ونوشته هامو می خونید!
دوستون دارم
از همه ی دوستان ممنون!
تا بعد!

خوب خانواده(خواهروبرادر عزیزم) برای تنبیه شدن همگی پول قبض ندادو......می دونید چی شد دیگه من نتونستم حتی کامنتهامو چک کنم!
که همیشه از دیدن کامنتهاش احساس شعف می کنم کلی گریه زاری کرده که چرا دیگه خاطره نمی نویسم ،راستش هیچ کس نیومد بگه چه خوب که خاطرات می نویسی فقط گفتن وبلاگت تکراریه که چی خاطراتتو می نویسی؟ خلاصه خیلی سردم کردن ! ولی حالا که فهمیدم یکی خاطرات منو دوست داره تو هر پست یه خاطره ی بامزه تعریف می کنم:
اول بهم گفت برگه اعتراضارو مرتب کنم،بعد هم ازم خواست به همه ی دانشجوهایی که میومدن می گفتن شماره کلاسای امروز کجاست بگم روی برده! خلاصه نصف مراجعه کنندگان رو من راه می انداختم از بین اون همه دو تا شون خیلی باحال بود :
من هم بلندشدم ودرعرض 2ثانیه شماره کلاسو پیدا کردم گفتم اینا برو 105!
(بماند که خداخدا می کردم ضایع نشم!)
(نقطه ضعف پسرا)هول شد: نه نمی خواد! رفت دیگه برنگشت! بعد سه ربع اومد تا منو دید نیشش باز شد: کلاسمو پیدا کردم اومدم لیست کلاسو برا استاد بگیرم! منم به خانومی که اونجا بود از دست دانشجو ها دیوونه شده بود گفتم همیشه دست بزارید رو نقطه ضعف تا این قدر مزاحمتون نشن ! اونم این قدر خندید!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 17:30 توسط عسل |
سلام! یه شعر هم واستون مینویسم تا این پست هم تکمیل شه! البته شعر از خودم نیستا! با همه لحن خوش آوایی ام دربدر کوچه تنهائیم ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر نغمه تو از همه پر شور تر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی کاش که همسایه ما می شدی مایه آسایه ما می شدی هر که به دیدار تو نائل شود یک شبه حلال مسائل شود دوش مرا حال خوشی دست داد سینه ما را عطشی دست داد نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت نام تو آرامه جان من است نامه تو خط امان من است ای نگهت خاستگه آفتاب بر من ظلمت زده یک شب بتاب پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم ای نفست یار و مددکار ما کی و کجا وعده دیدار ما؟ به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم توئی که نقطه عطفی به اوج آئینم کدام گوشه مشعر کدام کنج منا به شوق وصل تو به انتظار بنشینم روا مباد که بر بنده ات نظر مکنی روا مباد که ارباب جز تو بگزینم چو رو کنیم به رهت درد و رنج نشناسیم ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم من میمیرم واسه این شعروقتی این شعرو تو تلویزیون می زاره من همه رو ساکت میکنم تا این شعر روح پریشونمو جلا بده! این شعر تقدیم به امام زمان(عج) ومنتظران حضرت کاش این امام بزرگوار ظهور کنه و این همه ظلم رو از بین ببره! الان شب جمعه است بیاید واسه ظهور اماممون دعای فرج و بخونیم واز خدا بخوایم اجازه ی ظهور بهشون بده! یه روایت خوندم که از امام زمان (عج) پرسیدن کی ظهور میکنه فرمودن: هر گاه همه مردم امتم به اندازه ی دانه ی ارزن منتظر ظهورم باشن واز منتظران ظهورم باشن من ظهور میکنم! ولی الان فکر کنید چقدر از منتظران اماممونیم؟ اگه همه خودشونو اصلاح کنن نه دیگرانو شاید اون موقع دیگه موقع ظهور ایشان باشه! خوشحالم که این پستم با نام امام زمانم(عج) منور شد! برای سلامتی وتعجیل ظهور حضرت صلوات! ممنون که وبلاگ منو میخونید! معذرت میخوام که نمیتونم به تک تکتون سر بزنم ودستای گلتونو ببوسم! از دوستانی که ازم انتقاد دارن خواهش میکنم تو کامنت ها بنویسن من تمام سعیمو میکنم تا اشکالاتمو رفع کنم! بازم ممنون از اینکه به این وبلاگ میاید !ممنون! فعلاْ
یه چیزی از کلاس اندیشه یادم رفت بهتون بگم دو جلسه پیش استادمون داشت یه داستان رو واسمون میگفت که مردی خونه خرید بعد چند سال میخواست خرابش کنه که یه گنجی تو حیاط خونه پیدا میکنه میگرده صاحب قبلی خونه رو پیدا میکنه تا گنجو بهش بده!مرد رو پیدا میکنه ولی هر کاری میکنه اون گنجو نمیگیره، خلاصه بینشون دعوا میشه میرن پیش حاکم، اونم هرکاری میکنه هیچ کدوم گنجو قبول نمیکنن تا اینکه حاکم پیشنهاد میده دختروپسراتونو به عقد هم در بیارید وگنجو به اونا بدین! در این هنگام یکی از پسرا کل کشید!!!!!!اونم با سبک خودش که حتی استاد هم 5 دقیقه داشت میخندید! جالب بود استادی که حتی یه ثانیه تاخیر هم یادداشت میکنه این هفته نیومد کلاس( خیاط هم تو کوزه افتاد!)که صد البته که ماهم از موقعیت به دست آمده کمال استفاده رو بردیم ورفتیم حرم عبدالعظیم! جالب بود که هر گروه جایی رفتن، یه عده رفتن بهشت زهرا، یه عده رفتن حرم امام، ماهم که رفتیم حرم عبدالعظیم، یه عده دیگه هم رفتن خونه!(کلاس ما چند نفره؟) دوشنبه هم که روز ضایع کننده برای من بود! جاتون خالی جلوی همه ی دخترا وپسرای دانشگاه با کمر خوردم زمین! باز به معرفت پسرا که جلوی خودم به قیافه ی دردناکم نخندیدن! ولی ماشاالله به دوستای خودم یکی میخواست اونا رو جمع کنه که از خنده افتادن زمین! ولی خدا وکیلی اگه موقع افتادن دست یکی از دوستامو نگرفته بودم الان لگنم شکسته بود و الان زهره ای نبود تا براتون وبلاگ بنویسه عوضش خواهرم میومد ازتون التماس دعا میخواست! پسرا با دیدن من فقط یه نیشخند وبعضی یه پوزخند تحویلم دادن و رد شدن!(پرروها!) البته باز جای شکرش باقیه که اونی که دوست نداشتم جلوش ضایع شم اونجا نبود بعد که بلند شدم( توجه داشته باشین خودم بلند شدم چون هنوز دوستام داشتن میخندیدن!) اومد رفت تو کلاس.این هفته دو تا ضایع بازی دیگه هم شد! ما که رفتیم حرم، موقع برگشتن سوار اتوبوسای شوش شدیم یکی از دوستان که وسط راه پیاده شد منو لیدا موندیم، چندتا صندلی خالی شد منو لیدا داشتیم دعوا میکردیم روی کدوم بشینیم که خانومی با خنده ی خورده شده گفت ببخشید وسط دعوا مزاحم میشم ولی این ایستگاه آخره!!!!!!! قیافه ی منو لیدا اون موقع دیدنی بود! بعد که رسیدیم شوش سوار اتوبوسای راه آهن شدیم تا یه گند دیگه بزنیم! از لیدا خدافظی کردم تا اون پیاده شه که دوباره خانومی با نیش باز شده گفت این ایستگاه آخره، خره! بعد هم که با کلی خستگی و شرمندگی رسیدم به اتوبوس بیمارستان شریعتی یه دختر جوون با راننده دعوا گرفت و با باز کردن اون دهن گالش آبروی هرچی دختره برد! راننده هم با عصبانیت به مسئول ایستگاه گفت که ماشینو نمیبره« حالا آقا کوتاه بیا من خستم!!» اینو بلند نگفتما! خلاصه اش بالا خره رسیدم خونه ولی راستی چرا دهن بعضی ها سطل آشغاله؟ دختر و پسر نداره ها، وقتی دهن سطل آشغال شه کاری نداره صاحابش دختره یا پسر من اون روز کلی جلوی خودمو گرفتم تا به اون دختره چیزی نگم چون معلوم بود دنبال دردسر میگرده! جالبه که این آدما خودشون انتظار دارن باهاشون در نهایت ادب برخورد بشه ولی «آخه مگه خودت ادبو رعایت میکنی که انتظار داری ادبو برات رعایت کنن؟»( اون روز همش میخواستم اینو به دختره بگم!) دوشنبه هم تولد یکی از بچه های کلاس بود که همه رو دعوت کرد به کیک و نوشابه، در این جا هم یه مقدار بچه ها بور شدن! چون ما فقط نوشابه هارو دست نسترن دیدیم وقتی گفت بریم سلف سرویس همه فکر کردن میخواد ساندویچ بخره، وقتی نسترن رفت بالا تا کیک بخره( ما نمیدونستیم کیک میخره!) همه داشتن نازن نوز میکردن که اگه ساندویچ سرد باشه من نمیخورم، اگه سس داشته باشه من نمیخورم و... از این حرف ها که نسترن با کیسه ی پر کیک برگشت!جون خودم اگه قیافه ی بچه ها رو میدیدین می مردین از خنده البته هیچ کس به نسترن بروز نداد منتظره چی بوده چی شده! سه شنبه هم با مه سیما دوست دبیرستانم رفتیم تا از عطاری طوطیا بخریم که بعد 4 ساعت معطلی آقا خیلی راحت گفت:اااااااا.......ببخشید طوطیا تموم کردیم! باید چی به همچین آدمی گفت؟ 4و5 شنبه هم که کلاس ندارم از ضایع کاریام براتون بگم!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 19:21 توسط عسل |
سلام! امروز اصلا حال نوشتن ندارم کاش همگیتون الان پیشم بودید دلم هوای دوران راهنماییمو کرده دورانی که من بدون هیچ غمی میخندیدم و هنوز خودمو یه دختر بچه میدونستم وادای بچه ها رو در میاوردم وکسی هم چیزی نمیگفت! امروز یه صحنه ای دیدم که خیلی دلم سوخت واسه همین دوست ندارم بنویسم!(هی.......!) شنبه مثل همیشه استاد ریاضی دیر اومد وموقع رفتن 10-20 تا تمرین داد دست یکی وخودش رفت وما موندیم که تمرین ها رو بنویسیم من نمیدونم اون دیر کرده ما باید تقاص پس بدیم؟ البته خدارو شکر سر زبان دیر نرسیدم، جاتون خالی یه مقدار پسرا رو ضایع کردیم به این ترتیب که ایشونات همیشه میرن عقب میشینن تا هم راحت حرف بزنن وهم تمرین بهشون نرسه، الان دو جلسه بود که استاد از جلو شروع میکرد تا تمرینا حل شه ولی این دفعه یکی از دخترا بلند گفت استاد از عقب شروع کنید همه ما دو جلسه اس که داریم جواب میدیم! استاد هم نامردی نکردو از عقب شروع کرد، بعله دیگه مفت خورا معلوم شدن! یه کتاب نوشته شده دست به دست بین پسرا میچرخید وهمه از رو اون خوندن، مسخره بازیشون که تموم شد استاد بقیه ی درسو داد! بعد از ظهر هم که طبق معمول «انقلاب اسلامی» داشتیم تصمیم گرفتم آسون بگیرمش تا شرش کم شه!
بعد هم که قربونش برم «اندیشه»داشتیم! کلی حرفهای نیکو زد وسرحال برگشتم خونه!
1شنبه: شیمی داشتیم که استاد تمرینا رو نگاه نکرد وبقیه ی تمرینای فصل پیشو حل کرد خوب من شدم حل المسائل یه عده از دوستام که ساعت بعدش کلاس دارن نظرتون چیه از این ببعد ازشون برای هر ورق 50 تومن ازشون بگیرم( به هر حال حل المسائل هم باید پول بدن بخرن!) آزمایشگاه شیمی...... ایول اصلا واسه همین این همه نوشتم: هم گروهی من ساعت کلاسشو عوض کرده ،هم گروهی یکی دیگه هم ساعتشو عوض کرده که از اتفاق تنها پسر داخل کلاسمونه، در نتیجه من با ایشون هم گروه شدم(آدم اینقدر بی جنبه؟) خیلی پسر خوبیه من فکر میکردم از این آدماس که تا یه دختر ببینه خودشو گم میکنه ولی خدا وکیلی یه نگاه هم به من نکرد! برای 2شنبه هم که امتحان داشتیم دو در شد یعنی استاد دودر کرد! آزمایش گاه فیزیک هم طبق معمول دیر کردم هر دفعه یه جورایی سخت تر میشه ولی من که انجام نمیدم که پس بی خیال! امروز با یکی از دوستان قدیمی رفتم بیرون اینقدر باحال بود ! بنده خدا از بس دنبال حشره گشته بود که وقتی با منم بود ناخودآگاه سرش میوفتاد پایین دنبال حشره میگشت! آخرش هم من واسش یه زنبور از اون قرمزا گیر آوردم، بعد هم گفتم جون من دیگه بیخیال هر چی حشره است بشو! راستش کلی تنم لرزید تا زنبور رو بندازم تو ظرف مخصوص حشره اش! ******** نمیدونم چمه الان حدود 2 هفته اس حالم شدیدن گرفته ومن نمیدونم چه کار کنم قبلنا حداقل با این حال یه احساس دیگه هم که میگفت گریه کنم بهتر میشم هم میومد ولی مطمئنم با گریه هم بهتر نمیشم! معلم پاي تخته داد مي زد به نظرم این شعر دردی که امروز من دیدم رو توضیح میده! درد خودمم می سپارم دست خدا اگه خواست بر طرفش کنه اگه هم خواست زیادش کنه من که دیگه باهاش حرفی ندارم! اگه امروز غمگین نوشتم به خوبی خودتون ببخشید! ممنون که باز هم به من سر زدید! اینم وبلاگ خواهرمه که اونم تصمیم گرفته دوباره فعال شه: www.fatima62.persianblog.com اسم وبلاگشم: دنیای رنگین کمانی من است!
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
يك با يك برابر نيست
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 17:38 توسط عسل |
سلام! ممنون از اینکه از من در برابر حرف اون اشخاص دفاع کردید پ.ن : عجب بارونی اومد امروز! من روی دوچرخه بودم وجانانه آب لمبوشدم! آخه رفته بودیم پارک چیتگر منم تو پیست بانوان بودم وبا اجازتون مانتو ومقنعه ام رو در آورده بودم ولی تا داداشمو پیدا کنم و بریم دوچرخه ها رو پس بدیم یه جای خشک رو لباسام نبود! پ.ن : یه معلم دینی داشتیم که میگفت روی هر قطره ی بارون یه دونه فرشته نشسته واگه بارون بهمون بخوره گناهامونو میشوره وپاک میکنه! چه تعبیر زیبایی، من که خیلی خوشم اومد! من تا حالا زیر بارون چتر دستم نگرفتم چون همیشه از زیر بارون موندن خیلی خوشم میومد ومیاد! امروزم که موندم زیر بارون با اینکه لرز کردم عوضش کلی کیف کردم که لباسام با رحمت الهی پاک شد! اینم یه نوشته ی خنده دار: روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق خود در هتل متوجه می شود که هتل به کامپیوتر مجهز است تصمیم می گیرد به همسرش ایمیلی بزند . آن نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بدون اینکه متوجه شود نامه را می فرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشد به سراغ کامپیوتر می رود تا ایمیلهای خود را چک کند ، اما پس از خواندن نخستین نامه غش می کند و بر زمین می افتد پسر او با هول و هراس به سمت اتاق می. دود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد : گیرنده : همسر عزیزم موضوع : من رسیدم تاریخ : مرداد 1385 می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شده ای راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کسی می تونه برای عزیزانش نامه بفرسته من همین الان رسیدم و همه چیز راچک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه .. فردا می بینمت " امیدوارم خوشتون اومده باشه! ممنون از اینکه وبلاگ منو میخونین ونظر میدین! اگه وبلاگم چیزی کم داره بگید تمام تلاشمو میکنم تا برطرفش کنم! 
(نمیدونستم اینقدر طرفدار دارم!) امسال که به فکر بیشتر فعال کردن وبلاگم افتادم اصلاً فکر نمیکردم یه دفعه این همه دوست خوب پیدا کنم، میدونید فکر میکردم اصلاً کسی نمیاد برای نوشته هام نظر بده،باهام شوخی کنه، بهم تیکه بندازه وحتی بهم فحش بده! راستی بعضیها چه فکری میکنن که میان حرفهای زننده مینویسن؟ بدبخت ها حتی جرئت هم ندارن که نامو نشانی از خودشون بزارن تا طرف بیاد جوابشونو بده(البته نه با فحش!) با این حال ازشون ممنون چون با اینکه حرفای بدی میزنن باعث شد من با یه دختر خانوم گل به نام«آلاله خانوم»
آشنا شم! دختر خانومی که وقتی اسمشو تو کامنت هام میبینم دلم راحت میشه که دوست جونمم اومده و نوشتمو خونده! شاید هم فکر کنه الان تو جمع دارم پاچه خواری میکنم ولی به خدا اینطور نیست من هیچ وقت از یکی الکی تعریف نمی کنم! من عادت ندارم الکی ورور کنم! این هفته هم مثل هفته های قبل چیز خاصی نبود. فقط از استاد ریاضی مون خوشم نمیاد چون یه دفعه وسط درس میزنه صحرای کربلا! که چی میخوام خسته نشید بنظرتون اون موقع چقدر درس داده؟ 1ساعت؟ نه.... اشتباه گفتید یک ربع از درس گذشته که خانوم میخواد ما خسته نشیم! تازشم فکر کردین چی میگه؟ هی میگه خانوما تو زمان ازدواج به شوهرتون حسودی نکنید به مادر بزرگش بخاطر پوستش حسادت نورزید! چمیدونم ازین حرفها بعد هم منت ماذاره کسی دیگه این حرفا رو بهتون نمیزنه! من نمیدونم مگه دور از جون مامانامون موقع ازدواجمون مامانامون مردن که این حرفها رو بهمون نزنن؟
تازشم حالا کی خواست ازدواج کنه؟ دو پسری هم که با ما تو این کلاسن مارو هی دست میندازن(پررو ها) استاد زبانمون هم مرد خوبیه البته وُلُمش یکم پائینه واین باعث میشه پسرای کلاس حرف بزنن و دستش بندازن بنده خدارو! استاد انقلا بمون هم که واقعاً حال بهم زنه! این هفته یکی از پسرا رو که گوشیش زنگ خورد از کلاس انداخت بیرون که صد البته اینقدر کلاسش خشکِ که من یکی که دوست داشتم جای پسره بودم! از اول ساعت تا آخر ساعت تند تند حرف میزنه واز خوبیه انقلابمون میگه آخه بابا اگه میخوای شبهات ما رو از بین ببری باید بزاری ما حرف بزنیم ولی تا یکی میخواد سخنی ایراد کنه محترمانه میگه خفه شو هرچی من میگم درسته! ولی خدا وکیلی استاد اندیشمون گله حتی اگه وسط درس سوال کنی حتی اگه ربطی به درس نداشته باشه جوابشو فوراً میده واگه مال بحث های دیگه باشه آخرش میگه رسیدیم به بحثش بیشتر توضیح میدم سرسری از کنار سوالامون نمیگذره وبعد از ساعت بیخود انقلاب سرحالم میاره ومیفرستم خونه! بعد هم که تا 2ساعت تو راهم که به دیدن مامان گلم شرفیاب شم! این از شنبه ها که من چه قدر عذاب میکشم! روزای دوشنبه استاد شیمی ما رو مستفیض میکنن( همونی که گفته اگه گوشی ای سر کلاسم زنگ بخوره خون خودش و صاحبش پای خودشه!) 10-12 تا تمرین گفته بود که باید حل میکردیم که منم خیلی شانسی همه رو حل کرده بودم از این جهت میگم شانسی چون من فقط نصفشو نوشته بودم بعد که دیدم خواهرم داره درس میخونه به وجد اومدم ومنم کنارش نشستم وبقیه مسائل رو حل کردم! بعد از ظهرشم که آزمایشگاه نداشتم ولی تو دانشگاه موندم یکی از دوستام که شیمی پیش بهش خورده گفت بیا کلاس ما،منم رفتم استاد خودمم بود آخرای کلاس یه دفعه گوشیه یه دختره زنگ خورد که به نرمی هشدار داد :« گوشی استادانه رو سایلنته گوشی دانشجو که دیگه هیشششششش» فکر کنم دفعه دیگه واکنشش شدید تر باشه ولی بهش نمیاد دعوامون کنه! امروز وسط اذان خونه بودم! روز سه شنبه هم توسط دوست گرام سر کار گذاشته شدم البته کارش بیگاری بود یعنی حقوق نداشت! بعله دیگه یکربع که منو سر خیابونشون الاف کرد بعد رفتم تو مترو بهش زنگیدم: تو توی کدوم گوری هستی؟ -: خونه! الان میام!گفتم من تو مترو ام بیا این جا، اونجا نه! وبعد از نیم ساعت پشه پروندن خانوم اومد وچون ترن وایساده بود هول شد پرید توترن بدون اینکه یه نگاهی به ایستگاه بندازه آی من لجم گرفت آی من لجم گرفت یعنی اگه گوشیم دستم بودم بود زنگ میزدم بهش هرچی از دهنم در میومد بهش میگفتم، خلاصه منم سوار ترن بعدی شدم ووو ...توی ایستگاه شهر ری بهش رسیدم اول خیلی مودبانه با یکی از همکلاسیم سلام وعلیک کردم بعد رفتم پیش دوستم که سرکارم گذاشته بود وبا اجازه چنان جیغی کشیدم که ایستگاه ساکت شد: تو خجالت نمی کشی منو قال میزاری؟ بنده خدا کپ کرد اصلاً فکر شو نمیکرد اینجوری سرش داد بزنم خوب چکار کنم لجمو در آورده بود!بعد هم فیزیک داشتیم، ازاستاد مون راضی نیستم چون همش درس میده یه بارهم تمرین حل نکرده وبرای هفته ی دیگه امتحان گذاشته ولی من که میترسم نمره نیارم! آزمایشگاه فیزیک هم که خوش گذشت جای شما خالی، باید نوسان گوی سرگردان رو اندازه میگرفتیم!ولی خوب استاد ما خوب بید جیگر مارو 1ساعت زودتر تعطیل میکنه بخاطر همین من دوشنبه ها نیم ساعت زود تر میرسم خونه ، میدونید چیه؟ دیگه هیچ چیز پسرا برام جالب نیست،نه حرف زدنشون(منظورم نوع حرف زدنشونه) نه حرکاتشون ونه چیزای دیگشون ! اینو گفتم یه چیزی یادم افتاد چرا بعضی ها که تازه برای اولین بار که میان تو یه وبلاگ کامنت عاقل اندر صفیهانه میزارن،بدون توجه به موضوعی که در موردش صحبت شده؟ مثلاً پست قبلی یکی اومده کامنت گذاشته که : وای که شما دخترا چقدر پرروئید!!!!!! من خودم 2-3 بار پست قبلی رو خوندم تا بفهمم چی باعث شده برام همچین نظری رو بزاره ولی چیزی پیدا نکردم! یا مثلاً چند پست قبل که من از خواننده های وبلاگم تشکر کرده بودم که منو امیدوار به نوشتن کردن واینکه یکمم دردو دل کرده بودم، یکی برای اولین بار بود که میومد تو وبلاگم ودیگه هم نیومد برام کامنت گذاشته بود : تو که از خودت چیزی ننوشتی که ما در موردت فکر کنیم!!!!! انگار مجبور بوده نظر بده یا اینکه تنبلیش میومده که چند خط از بالا پائین وبلاگم بخونه تا بفهمه من چی میگم، نمیدونم والله! به خدا مجبور نیستیت کامنت بزارید نه من میفهمم و نه شما سختتونه که یه چیزی بلغور کنید (عزیزان این توصیه مال اونایی که برای اولین باره میان اینجا نه شما جیگران!) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 19:6 توسط عسل |