تبليغاتX
آرام جان

 

سلام! خیلی تو این دو هفته از وبلاگی ها متلک شنیدم نمی دونم چرا اینقدر تیکه میندازن مگه من چه کار میکنم؟ من فقط خاطرات دانشگامو مینویسم نه میخوام بگم دانشگام خیلی خوبه ونه بگم بده! فقط بعضی حرفهایی که تو کلاسا تو گلوم گیر میکنه ونمیتونم تو کلاس بگم میامو این جا میگم!من که از اولش گفتم هرکسی خوشش نیومد کامنت نذاره! زورم که نکردم که باید کامنت بذارید! هفته ی پیش زنگ انقلاب همه خواب بودن بس که استاد عزیزمون لالایی میگه( وااااااااای! الان هم اونو داریم!) اصلا چرا تحلیل انقلابو گذاشتن تو درسای دانشگاه؟ مگه ما تو دوران شاه بودیم و دیدیم که حالاهی میپرسن: دوران شاه بهتر بود یا الان عالیه؟! من چه میدونم در دوران شاه وضع رسیدگی به پرونده ها چه جوری بوده مثل حالا علافی بوده یا نه یکم واسه آدما ارزش قائل بودن؟ نمیدونم ۱یا ۲ سال پیش( ماشالله آنقدر محاکمه رو لف دادن که دیگه یادمون نیست کی بود!) یه ماشین تو بزرگراه میزنه به ماشین ما به طوری که حتی کارشناس هم تعجب کرده بود داداش بخت برگشته ی من چه جوری از لاشه ی ماشین سالم اومده بیرون ! کارشناس خسارت ماشین مارو ۲ میلیون مینویسه!ولی بس که ماشالله کارمندای دادسرا نون حلال میخورن با رشوه ماشین اون پسر رو آزاد میکنن وما تا الان دونبال حقمون داریم میدوئیم!( به نظرتون بالاخره بهش میرسیم؟) ولی استاد اندیشهمون با اینکه اجازه نمیده کسی از ساعت سوم وارد کلاسش بشه خیلی باحاله! بعد کلاس کسالت بار انقلاب چسبید! بقیه ی روز ها هم مثل قبل بود با چندتا تفاوت که ارزش نداره وقت شریفتون رو بگیرم! ممنون از این که نوشته های منو میخونین! امیدوارم از اینکه از دانشگام مینویسم خسته نشید! همتونو دوست دارم چون با حرفا تون آرومم میکنین!

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 13:58 توسط عسل |


 

سلام!

ازامروز شروع میکنم به تعریف خاطرات دانشگام! دیگه هم کاری ندارم کی واسم نظر میده هر کی نظر داد میرم وبلاگش وتشکر میکنم و هر کی هم نظر نداد...نداد چه کار کنم؟ حتماً از نوشتم خوشش نیومده عیب نداره!

شنبه 8 مهر اولین روز کلاسم بود ومن خوابم نمیبرد! البته من آدم مضطربی نیستم ولی نمی دونم چرا گاهی اینجوری میشم! زنگ اول(یعنی ساعت اول) ریاضی1 داشتیم وقتی رفتم ببینم کلاسم کجاست دیدم تمام راهرو وحیاط پر پسره! طوری که شک کردم :شاید در خانم وآقا ها جدا باشه! ولی در طبقه ی سوم دختر هم بود. خلاصه کلی تقلا کردم تا از بین هیکل بزرگ پسرا برد رو ببینم که موفق نشدم ویکی از دخترا که نمیدونم چه جوری فهمید من دنبال کلاس ریاضی می گردم گفت کلاس 203 باید بری! وقتی رفتم استاد اومده بود خودشو معرفی کرد وشروع کرد به یاد آوری ریاضی دبیرستان، سر حل کردن مسائل کلی از دست یکی از پسرا خندیدیم، البته استاد هم کم سربه سرش نمیذاشت! آخه پسره یه سال دام پزشکی خونده بود وامسال تغیر رشته داده بود به زیست شناسی و استاد هم هی میگفت آقای دکتر این جوابش چی میشه؟ دفعه ی اولی که استاد گفت آقای دکتر مثل اینکه پسره کلی ذوق مرگ شدواستاد بهش تیکه انداخت!

ساعت دوم زبان داشتیم واستاد نامرد هم با اینکه بیرون شلوغ بود یواش حرف میزد اونم چی انگلیسی که من حتی با صدای بلند هم باهام حرف میزد نمیفهمیدم! خلاصه که اونم کتابی معرفی کردو گفت چه جوری امتحان میگیره ونفهمیدیم کی این 5|1 گذشت! وقتی کلاس زبان تموم شد ساعت 11:15 بود ومن تا کلاس بعدی دو-سه ساعت وقت داشتم تا قشنگ برم تو دانشکده ها فضولی کنم(خوبه در این جور جاها افرادفضولو تنبیه نمیکنن وگرنه چی میشد؟) رفتم نماز خونه و جاتون خالی یه نماز جماعت باحال خوندم! دوباره رفتم ولگردی تا ساعته 3:00 وبعد رفتم دنبال کلاسم بگردم که خوشبختانه یکی از بچه های صبح رو دیدم که عین من «انقلاب اسلامی» داشت وبا هم رفتیم سر کلاس! استاد باحالی بود ولی از اون انقلابی های درجه یک که اگه یکی جلوش به انقلاب بد بگه خونش پای خودشه! ولی در کل معلم خوبیه، قشنگ بحث میکنه تا قانع نشیم ول نمیکنه! ساعت بعدش اندیشه ی اسلامی داشتیم که به جای اینکه ما « دودر»کنیم استاد دودر کرد

!!

ما هم که از خدا خواسته بدون اینکه از مدیر گروه بپرسیم پریدیم از دانشگاه بیرون!

روز دوم هم استاد شیمی اومد وکلی از سابقش گفت واینکه اگه سر کلاس صدای موبایل کسی دربیاد خون خودشو موبایلش گردن خودشه!!!!! سر کلاس آزشیمی دیر رفتم، فقط هم بخاطر این ایترنت ناباب، بین کلاس شیمی و آزشیمی 5ساعت علاف بودم ودوباره رفتم نمازخونه این دفعه بعد نماز خوابیدم البته فقط من نخوابیدم تقریباً همه بعد نماز میخوابن،بعد هم رفتم سایت تا به وبلاگم سر بزنم! فکر کنید من ساعت 2 کلاس داشتم وعین خنگولا ساعت 2 به ساعتم نگاه کردم گفتم: اوههههههه یک ساعت دیگه مونده!!!!! بعد نمیدونم چی شد پیرینته واحدام رو نگاه کردم و سرم سوت کشید، حالا من دیوونه هم نمیدونم آزمایشگاه کجاست! بدوبدوازاین بپرس ازاون بپرس بالاخره پیداش کردم وبا یه لبخنده ملیح وارد شدم! دوتاماده رو قاطی کردیم بعد هم ریختیمش دور(چه کار مفیدی!) بعد هم گفت برای جلسه ی بعد گزارش کار بیارین!

روز سوم پر کارتر بود 4ساعب فیزیک و 3 ساعت هم آزمایشگاه فیزیک!چه روز پر فیزیکی! استاد فیزیک جلد 1و3 فیزیک هالیدی رو منبع قرار داد وهمون موقع یه فصلو تموم کرد! برای آزفیزیک نیم ساعت زودتر رفتم که زود رسیدن بهتره تا نرسیدن(ضرب المثل جدیده!)اونجا هم یه وسیله معرفی کردو جندتا چیز هم داد تا با اون اندازه بگیریم گروه ما زود تر کارشو تموم کردو استاد هم گفت میتونید برید! منم بای اولین بار سر اذان رسیدم خونه وحالی بردم که واسه تهیه افطار کاری نکردم! امیدوارم خوشتون اومده باشه! شاید روزای دیگه یکم طنز هم قاطی نوشته هام کنم!

ممنون وبلاگ منو میخونین! وامیدوارم نوشتم ارزش یه کامنت کوچولو رو داشته باشه!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 9:54 توسط عسل |


 

سلام!

اگه اجازه بدین میخوام باهاتون دردودل کنم!راستش از وقتی با شما حرف میزنم یکم آروومتر شدم، یه ذره به خودم اومدم فهمیدم هنوزم میشه زندگی کرد هرچند به سختی ولی باید زندگی کرد!کوچیک که بودم آرزو داشتم زودتر گنده شم تا اجازه ی انجام هر کاری رو داشته باشم، اگه هم کاره بدی کردم کسی جرئت نکنه تنبیهم کنه،اگه باکسی قهر کنم کسی به زور آشتیم نده! و...........بخاطر خیلی چیزهای دیگه عاشق بزرگ شدن بودم ولی حالا....... خیلی میترسم!شاید بیشتر ترسم از اینکه تا چشم بهم بزنم میخوام بمیرم!میدونید از کی تنم لرزید که دارم بزرگ میشم؟وقتی کتابای کت وکلفت سال3 دبیرستانو دیدم،به خودم نهیب زدم :«زهره کجای کاری؟ داری بزرگ میشی!هنوز دست از بچه بازی بر نداشتی؟ هنوز با دیدن کارتون تاموجری ذوق میکنی و میخندی؟هنوز دوست داری باهات مهربون باشن و وقتی کار بدی میکنی منتظر سیلی آبداری روی گونه ات هستی؟واااااااای...زهره کجای کاری؟ دو روز دیگه دنیای یکی دیگه میشی(ازدواج)اون وقت میخوای چکار کنی؟ آیا بازم بچه بازی میکنی؟یازم میشینی کارتون میبینیو میخندی؟آیا از اونم(شوهرم)انتظار داری اگه حرفشو گوش نکردی یا اشتباه کردی؛ به شدت بچگیت؛ تنبیهت کنه؟»واقعا میترسم! از این که باید وارد یه دنیای ناشناخته شم،دنیایی که فقط با دروغ گفتن میشه نونی واسه خوردن یافت(دروغی که اگه قبلا میگفتیم جزاش؛ کم کم؛ فلفل قرمز تو دهنمون بود!)دنیایی که خیلی بی رحمه،دنیایی که حتی به دختری که رفته بیمارستان تا از مادر مریضش عیادت کنه، رحم نمیکنه و....دخترکشته میشه!دنیایی که حتی به نوزاد 9 ماهه هم رحم نمیکنه و باید به دست باباش کشته شه!تا حالا صفحه حوادث روزنامه ها رو خوندین؟ دیدین چندتا جنایت بیخود و بی جهت اتفاق میفته؟ یکیش جلوی خونه ی ما اتفاق افتاد فقط به خاطر رعایت نکردن نوبت شیر!به همین راحتی یه خونواده بی مرد شد!یه بچه ای یتیم شد،خوب به این بچه بگن بابات برای چی مٌرد؟

چرا این جوری شده؟ چرا دیگه کسی محل کسی نمیزاره؟چه دنیای بدی یا بهتر بگم چه روزگار بدی!.........

نمیدونم چرا اینا رو مینویسم؟شاید شما خوشتون نیاد،شاید دیگه خوشتون نیاد بیاید اینجا،من همیشه عادتم بوده وشاید حالا هم باشه(تعجب نکنید من الان خیلی وقته خودمو گم کردم ونمیدونم از کی کمک بخوام تا بتونم خودمو بیابم!)از کسی ناراحت میشدم به روش نمیاوردم وحتی اگه همون موقع ازم کمک میخواست دست رد به

سینه اش نمیزدم!ولی الان بی طاقت شدم نه این که کمکش نکنم یه جوری بهش میفهمونم:«الاغ ازت رنجیدم اگه عرضه داری از دلم در بیار!»من همیشه دوست داشتم کسی باهام حرف میزنه فقط بخنده یعنی من بخندونمش ولی واقعاً نمیدونم چرا دیگه این جوری نیستم؟وقتی خودم داغونم چجوری میتونم دوستمو بخندونم؟

حالا هرکی دلش گرفته ومیخواد دردودل کنه وکسی باهاش وبراش اشک بریزه زنگ میزنه به من!وهمه ی دوستام تصدیق میکنن چه غمگسار خوبی هستی!اونا همه ی دردشونو می ریزن روی من وخودشون رو خالی میکنن ونمیدونن ونمیزارم بفهمن که چقدر داغون میشم!چقدر بیاد اونا شب گریه میکنم!

****

الان چند میلیون کودک 6-7 ساله میرن مدرسه، وذوق میکنن که بالاخره بزرگ شدن!الان فکر میکنن چقدر مهم شدن، ولی بازم به شیطنت ادامه میدن! من چند تا کودک میشناسم که تا قبل مدرسه رفتن تو خونشون خدا بودن

ودست کسی بهشون نخورده بود و اگه حشره ای روشون میشست سزاش مرگ بود الان بخاطر نوشتن مشقشون دعوا میشن واگه برای ننوشتن مشقشون اصرارکنن کتک میخورن!الان بخاطر نمره ی 19 تو دیکته به شدت تنبیه وحبس میشن! وکودک همین طور مات میمونه که چرا مامان این جوری شده؟مامانی که تا 3-4 ماه قبل انگشت روم بلند نمیکرد با دمپایی بالا سرم وایمیسه تا من این تکالیف مسخره رو بنویسم!به من چه دارا انار داره سارا نداره!اوناهم الان میفهمن بزرگ شدن همچین چیز جالبی نیست!

راستی چرا؟چرا مادرا این قدر بچه هاشونو لوس بار میارن تا وقت مدرسه رفتن خلاف میلشون بچشونو با انواع واقسام وسیله بزنن تا درس بخونه؟

هه... ببخشید زیادی اظهار نظر کردم!ببخشید اگه سرتونو درد آوردم!این حرفها تا خرخره ام جمع شده بود باید خالیش میکردم!(هه اول جمله از درد مندیه نه خدای نکرده توهین به شما)

با همه ی این اوصاف :::::::

آ

غازسال تحصیلی

ج

دیدمبارک

ب

اد!

الو سلام منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم

می گوید آنجا پناهگاه دل است

پس پناهش دهید که در سینه بی حیاست

اینو از یک وبلاگ گرفتم؛وچون ریختمش توی « ورک»متاسفانه نمیدونم از چه کسی گرفتم

!

اعلام کردم که اگر صاحب وبلاگ آمد ودید شعر وبلاگش اینجا نوشته شده نگه چه آدم متقلبی ام که شعراونو جای شعر خودم جا زدم!

ممنون که وبلاگمو میخونین!وممنونکه نظرمیدین!

                                                                                          

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 17:12 توسط عسل |