|
|
![]() |
سلام!!! اين روزادلم خيلی گرفته!(نمی خوام درباره اش حرفی بزنم!چون از نوشته هام می فهمين!!!!!) بيستون ماندوبناهای دگرگشت خراب اين درخانه عشق است که بازاست هنوز اورفت ومن........ زين پس با ياد او به خواب می روم،خواب اورا ميبينم وبا ياد او ازخواب بر ميخيزم!!!! نه من،که دو گلدان اين اتاق،به ياداوگل خواهند دادوياسهای سفيد بوی اورادرفضا منتشرمی کند. نور روشنی اورا گسترش خواهدداد وسکوت سنگين اين اتاق،سکوت اورا فرياد ميکند! با روزگار مبارزهميکنم نه برای فقری که آورده،نه برای آزاديهايی که گرفته،به خاطر همه عشق هايی که به هجران نشانده است. رفت.......... ونمی دانست که بی او، برای بوييدن يک گل،برای خواندن يک سعر،برای شنيدن يک آواز ووووووبرای شليک يک گلوله چقدر تنها ماندم!!!!!!!!!!!! ************************ کاش او می توانست اين نوشته را بخواند واز دردم آگاه شود! ********************* دلم می خواست: عشقم را نمی کشتند صفای آرزويم را که چون خورشيد تابان بود مــــــــی ديدند ببخشيد اگه غمگين نوشتم !!!! (اينو جدّی جدّی ميگم :دلم براتون خيلی تنگ شده بود!!!!) بااجازه! فعلا!
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1383ساعت 1:10 توسط عسل |